من در جامعه ای زندگی میکنم که مردمان خوب،مهربان،راستگو،با ایمان و بافرهنگی دارد...

جامعه ای که در آن همه چی آرومه همه چقدر خوشبختند!!!

جامعه ای که در آن حتی راننده تاکسیهایش کارشناسان خبره‌ی اقتصادی،سیاسی واجتماعی اوضاع پیرامونشان هستند...

جامعه‌ای که برای رانندگی در آن باید ناسزاهای خوبی بلد باشی تا به جای اشاره راهنما از آنها استفاده کنی.چراکه اینها بیشتر کاربرد دارد.و انصافا هم جواب میدهد.خرجش شخصیت با مخلفاتش است...

البته از بوق هم میشود استفاده کرد.اما یا انگشتت را باید هفته ای یکبار باندپیچی کنی یا بوق ماشین را هفته ای یکبار تعمیر!

جامعه ای که در آن جوانانی دارد به پاکی آیینه.کافیست فقط شیشه پاک کن را برداری و اسفنج را بگیری دستت.کمی بیشتر تلاش کن.هنوز تار است اشکالی ندارد زود تمیز میشود.بیشتر تلاش کن...!!

جامعه ای که در آن کتابفروشیهایش از سر شلوغی و تقاضای کتاب زیاد،زود خسته میشوند و زودتر تعطیل میکنند!!!

جامعه ای که در آن جوانان روشنفکری دارد.جوانان مذهبی اش اهل جذب اند.روشنفکرش اهل بحث و تحقیق و جستجو!!!

جامعه ای که در آن دخترانی دارد به زلالی آب.فقط باید حتما تصفیه کن داشته باشی و درجه ی تصفیه را تا آخر تنظیم کنی...

جامعه ای که در آن مردان و زنان آگاه و مسئولی دارد.فقط کمی مسئولیت پذیریشان زیادی زیاد است.و هرچیز زیادش خوب نیست واقعا.

جامعه ای که دانشگاههایش به واقع و بی اغراق محل تحصیل علم است و فرهنگ و ادب و هنر!!!!!!!!!

جامعه ای که در آن هنرش به خدمت فرهنگ کشورش درآمده آنهم از نوع خوبش!!!

جامعه ای که مردمانش از سر بی دردی بدنبال دردمندی هستند تا دردهایش دوا کنند!!!

جامعه ای که در آن هرچیز و هرکس حریمی دارد،و هیچگاه به حریم یکدیگر تجاوز نمیکنند!!

جامعه ای که در آن مردمانش عقایدشان،درد دلهاشان و یا اثرات ادبی فاخرشان را پشت شیشه ماشینهاشان به نمایش میگذارنند!!

جامعه ای که در آن به هیییییییچ عنوان به بیوه زنان به چشم مصرفی نگاه نمیکنند...

جامعه ای که در آن عقاید هر هفته یا روز آپدیت میشوند.

.
.
.

جامعه ای که رنگ خدا را نه تنها در مساجدش! که در خیابانها و محله ها و کوچه هایش هم میتوان دید....